چند وقت پیش داشتم برندگان جایزه دیزاین Indigo رو نگاه میکردم که به Kees Bakker برخوردم. رفتم سایتش رو دیدم و خیلی از دیزاینهاش خوشم اومد. بهش ایمیل زدم و بعد از یک هفته جوابم رو داد و باهاش مصاحبه کردم. کارهای کیس برای من خیلی چشمگیرن چون با دیزاینهای تکراری Behance فرق میکنن و مشخصه از ذهن قانونمند و دست پرکاری تولید شدن.
کیس سوالهای من (و یکی از دیزاینرهای اینورس) رو خیلی کامل و مفصل جواب داد. میتونید بخش اول مصاحبه رو در اینستگرام اینورس و بقیهش رو اینجا بخونید.
حقیقتا دلیلی که دارم این مطلب رو مینویسم اینه که داشتم چیزی مینوشتم و این جمله به ذهنم رسید و دلم نیومد جایی ازش استفاده نکنم=) ولی خب چه بهتر یه مطلب کاربردی هم از دلش در اومد 🙂
برای من خیلی سخته از اوقات فراغتم استفاده کنم، به طور کلی ترجیح میدم اوقات فراغت نداشته باشم چون عموما یک احساس گناهی دارم که در حال انجام کارهام نیستم و نهایتا هیچ کاری نمیکنم و ساعت ۹:۳۰ میخوابم. اما اوقات فراغت خیلی باارزشن. در عین حال حس میکنم اگه زیادی باارزش در نظرشون بگیرم یه فشار مضاعفی درست میشه که خب حالا با این زمان چیکار کنم؟ چطوری بهینه ازش استفاده کنم؟ و خب اوقات فراغته دیگه، نباید انقدر ساختارمند باشه.
هر وقت صحبت از نوستالژی میشه، به خصوص دهه ۶۰، اکثرا یاد شیشه شیرهای قدیمی، نوارهای کاست و ویدیو، دفتر مشقهای قدیمی ۵۰ برگ و ۱۰۰ برگ و اینجور چیزا میوفتیم. ولی یه مدل نوستالژی دیگه هم هست که برای من و خیلیهای دیگه کم از این چیزایی که گفتم نداره. اونم نوستالژی تکنولوژیه! یا بهتر بگم، اولین خاطرات مرتبط با کامپیوتر و نرمافزارهای اون زمان. یادمه شروع همه ماجراها به اواخر دهه ۷۰ خودمون برمیگرده که با کلی ذوق و شوق، اولین کامپیوتر وارد خونه ما شد. یه کیس کوچیک، با دکمه خاموش و روشن، شبیه به توپ گلف!
از لحاظ سختافزاری، گرچه الان برای همهمون شبیه به یک جوکه ولی اون زمان جزو سیستمهای خیلی پیشرفته به حساب میومد. یک پردازنده ۴۸۶ با ۳۲ مگابایت RAM و یک گیگابایت هارد دیسک. بیاغراق مسیر زندگی من از اون روز کاملا عوض شد و هنوز حال هوا و حتی بویی که اون کامپیوتر وارد خونمون کرد رو یادمه.
فرمولی برای موفقیت
من هیچوقت با ساز میونه خوبی نداشتم. هیچوقت از اون آدمها نبودم که میتونن هر سازی رو دست بگیرن و شروع کنن نواختن. در ۱۸ سالگی بعد از سالها تلاش برای نواختن پیانو و گیتار، نهایتا به Ukulele رسیدم. ساز کوچیک و به ظاهر سادهای. اما خیلی سریع فهمیدم که یوکلیلی هم همچین ساده نیست و الان بعد از ۳ سال یوک زدن، میتونم با قاطعیت بگم که صرفا با ۴ تا آکورد راحتم. اما میدونید چی خیلی جالبه؟ تقریبا هر آهنگ پاپی که به ذهنتون برسه از ۴ آکورد ساخته شده. (همون ۴تایی که من بلدم?) یعنی هم Take on Me و هم Don’t Stop Believing رو میشه با ۴ تا آکورد جمع کرد. البته که این شانسی نیست و یک علمی پشتشه. اما جالب نیست؟ انگار میشه یک فرمول موفقیت درآورد برای ژانر پاپ و آهنگهای محبوب و موفق.
حالا اگر یه قدم عقبتر بریم چی؟ میشه یه فرمول درآورد برای Popstarهای محبوب و موفق؟
سوالی که Titanic Sinclair سالها پیش پرسید و سالهاست که داره بهش جواب میده. به پدیده جذاب دیگری در دنیای بیپایان یوتیوب خوش اومدید.
این متن در راستای مطلبیه که چند هفته پیش درباره متاورس منتشر شد. اگر دوست داشتید اول اون رو بخونید.
پلاتونیسم یا نظریه واقعگرایی افلاطونی دیدگاهی فلسفیه که (در سادهترین حالت) واقعیتی که مشاهده میکنیم رو انعکاسی از جهانی دیگر، جهانی حقیقی، میدونه. این نظریه، در واقع دریافت انسان رو یک توهم در نظر میگیره.
خلاصه ساده شده: اون چیزی که میبینیم و دنیایی که درش زندگی میکنیم، واقعیته. واقعیت صرفا انعکاس یا سایهایه از جهان دیگری که بهش میگیم حقیقت. اون جهان دیگر، انتزاعی و فرماله، در حالی که جهان ما مادیه.
حالا چرا داریم درباره پلاتونیسم حرف میزنیم؟
تصور کنید: سال ۲۰۱۴ست، از مدرسه میاید خونه، کیفتون رو پرت میکنید گوشه اتاق و با همون موهای ژولیده روی تخت ولو میشید. نیاز به یک سرگرمی دارید، یک چیز ساده و کوتاه و بدون نیاز به هیچ (واقعا هیچ) تاملی. جواب این نیاز در یک اپلیکیشن منتظرتونه: Vine.
Vine، پلتفرمی برای ویدیوهای ۶ ثانیهای، کمدینهای بیمزه، شوخیهای مسخره و خوانندههای ناشناس.
اما تاثیر Vine خیلی بیشتر از ۶ ثانیه بود. Vine تاریخ ویدیو رو عوض کرد و مدیومی جدید وارد فرهنگ عام و فضای مجازی کرد. چیزی که شاید ۱۶ سالههای امروزی و خورههای TikTok هرگز ندونن.